نازنین زهرانازنین زهرا، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 7 روز سن داره

فرشته کوچولو

سفرنامه تبریز 5

و اما روز آخر سفر یعنی پنج شنبه باز هم با بازدید از مکانهای تاریخی آغاز شد. خانه امیر نظام و موزه قاجار و باز هم آب بازی در حوض خانه و امامزاده سید حمزه که بخشهایی از این بنا مربوط به دوره قاجار و بخشهایی مربوط به دوره صفویه است اینجا از مکانهای مورد علاقه من بود و با ذوق به مامان میگفتم:" مامان مشهده، بوس کنم، الله کنم" و یه عالمه نماز خوندم فکر میکنید کجا نماز خوندم؟ دقیقاً روی سنگ قبر آقای عزیزخان رئیس کل قشون زمان امیرکبیر آخه روی سنگ قبرش مثل جاهای دیگه حرم فرش بود. و مامان با خوندن نقشه حرم متوجه شد. آخرین جایی که رفتیم مقبره باقرخان "سالار ملی" بود. ببینید ولی باور نکنید که من آنقدر مظلومانه توی کافی شاپ هتل در...
29 شهريور 1392

سفرنامه تبریز 3

روز سه شنبه از شهر تبریز خارج شدیم تا به اسکو و کندوان سری بزنیم. خیلی خونه های سنگی جالب بودند. چیزی که بیشتر از این خونه های کله قندی سنگی برای من جالب بود مرغ و خروس ها بودند که بیچاره ها کم مونده بود از دست من خودشون رو پرت کنن پایین کوه میشه دیگه بسه .... به مامان میگم: "خسته شدم" ... "بغلم کن" میگه: سنگینی نمیتونم!!! ...
29 شهريور 1392

سفرنامه تبریز 2

روز دوشنبه تبریز گردی رسماً آغاز شد. بعد از صرف صبحانه که من این قسمت از برنامه رو خیلی دوست داشتم و تمام مدت از پای ظرف حاوی آب پرتقال تکون نمیخوردم و آنقدر اونجا می ایستادم تا یکی برام بریزه اولین مقصد مسجد کبود با قدمت 600 سال بود و بعد موزه عصرآهن که پر از اسکلت های انسان با قدمت 3500 سال بود!!! که در سال 1376 در نتیجه گودبرداری برای ساخت مجتمع تجاری کشف شده!!! و بعد مکان سوم مقبره الشعرا که آرامگاه بسیاری از شاعران معروف از جمله شهریار میباشد. و مکان چهارم خانه مشروطه که یک خانه قدیمی متعلق به یک تاجر که در زمان مبارزات مشروطه خواهان محل جلسات سری بوده است با یه عالمه عکس و خاطره از انقلاب های مشروطه من که چیزی از اینها ...
29 شهريور 1392

سفرنامه تبریز 1

روز یکشنبه 24 شهریور تهران رو به قصد تبریز ترک کردیم و روز اول جایی نرفتیم چون دیر رسیدیم و مستقیم رفتیم رستوران هتل برای صرف شام بین راه در مسیر جاده تبریز ...
28 شهريور 1392

تولد دو سالگی

توی این 3 ماهی که مطلب جدیدی نوشته نشده من یه عالمه بزرگ شدم و هر کاری که مامان میخواد انجام بده من تندی میدوم و میگم "من بلدم، من بلدم"  البته اگه یه کاری رو حال نداشته باشم انجام بدم  یا به نفعم نباشه میگم "بلد نیست" و من در تاریخ 1392/6/21 یه دختر خانم کوچولوی ناز دوست داشتنی 2 ساله شدم. به قول خودم "دیدیییییی" چقدر بزرگ شدم و یکی از نشونه های بزرگ شدنم اینه که من دیگه شیر مامانم رو نمیخورم. 1 سال و 11 ماه و 26 روز شیر خوردم ولی هنوز از پوشک استفاده میکنم. شمع فوت کردم و در ادامه از خوردن کیک با انگشت لذت بردم... این آقا پسر پارسا جون پسرعموی منه که عضو ثابت تمام عکسهای تولد میباشد و من خیلی دوستش دارم. ...
26 شهريور 1392

الطاف ملوکانه ...

به خاطر الطاف مخابرات محترم منطقه بووووووووووووووق هنوز بعد از گذشت حدود 9 ماه خط تلفن انتقالی نیومده و خط جدید هم به تازگی وصل شده و هنوز اینترنت نداریم. دست بابا جونم درد نکنه که ما رو آورده مسافرت و میتونیم از اینترنت رایگان هتل استفاده کنیم. ما از روز یکشنبه در شهر زیبا و دیدنی تبریز هستیم. این توضیحات برای دوستانی بود که تو این مدت به صورت مجازی و حقیقی جویای احوال ما بودند و علت غیبت ما رو پرس و جو میکردند. انشاالله در روزهای بعد از گردش های تبریز خواهم گفت.
26 شهريور 1392

(23ماهگی) شبهای احیا

یکی از شبهای خوبی که توی 23 ماهگی در ماه مبارک رمضان برای اولین بار تجربه کردم شب های احیا بود. با دقت به دعایی که از تلویزیون و از مشهد پخش میشد گوش میدادم و هر وقت که تصویر گنبد امام رضا علیه السلام نشون داده میشد با خوشحالی به مامان نشون میدادم و میگفتم:" مامان مشهد" "بوس کنم؟" من موقع دعا خوندن به تقلید از دیگران خودم رو تکون میدم و گریه میکنم. در ضمن از سحری که بابا از مسجد آورده بود نوش جان کردم. ...
26 شهريور 1392

(23 ماهگی) ورزش

به نظر شما من تپلم؟!! مامان میگه باید ورزش کنم چون دارم یه کوچولو تپلی میشم. ولی من فقط 15 کیلو هستم. صبح ها با مامان به همراه شبکه ورزش، ورزش میکنیم. عقل سالم در بدن سالم ...
26 شهريور 1392

(22 ماهگی) تصویر سازی

زهرا: مامان آقاهه مامان به پشت سرش نگاه میکنه: کو مامان؟!!! زهرا: اوناها مامان: کوووووووووو!! برو نشون بده ببینم!! زهرا به سمت پایه میز کنسول آیینه و شمعدان میره و مامان با تعجب دنبالش میره و زهرا با خنده قسمتی از پایه رو نشون میده و میگه: ایناهاش چشم ابو دماغ مامان: الهی قربونت برم تو از اون فاصله دور چه خوب تصویرسازی کردی!! میبینید کاملاً چشم و ابرو و دماغ و دهان مشخصه قربون دقت و تخیل دختر گلم برم.  5 ساله دارم پایه های این میز رو گردگیری میکنم ولی تا حالا چنین چیزی به ذهنم نرسیده بود. ...
26 شهريور 1392

(22ماهگی) دیدی تونستم

به غیر از کشوی بالایی تختم تمام کشو ها و کمدها رو وارسی کرده بودم و توی این فکر بودم که چه جوری به این یه دونه کشو دست پیدا کنم؟؟!! وبالاخره موفق شدم و البته مامان با دیدن این صحنه داشت سکته میکرد و اون لحظه نتونست عکس بگیره ولی وقتی بارها و بارها این کار من تکرار شد مامان خیلی ریلکس عکاسی میکرد. بله خیلی راحت میرم توی تخت (در حالیکه حفاظ بالاست) و از اونجا هم میرم اون بالا میشینم. وقتی کارم با کشوی بالایی تموم شد خم میشم و کشوی پایینی رو باز میکنم. ولی حیف خیلی وقته که مامان این کشوها رو چسب زده که دیگه نرم اون بالا و این کار کاملاً مؤثر بوده ...
26 شهريور 1392